تبليغاتX
فضای خالی

فضای خالی

کوره راه

 

چه هیجان انگیز! آب راه افتاده توی اتاقم و ریخته همه چیز را خیس کرده. از کاغذ و کتابهام گرفته تا سازم و تختم. انگار اتاقم را با سقف و دیوارهاش از ته دریا کشیده باشند بیرون و جلبک ها و سنگ ریزه ها چسبیده باشند کف اش و فردا می روم جنگ. البته این جنگی است که نمی دانم چرا دیگران اسمش را گذاشته اند راهپیمایی... و کسی هم نیست که بگوید شتر سواری که دولا دولا نمی شه!

من از این ولنگاری و بی سلیقگی مردم متنفرم. مثل از همه چیز که متنفرم. حس یک سرباز آمریکایی را دارم که دارد برای فرانسه می جنگد توی نمی دانم کدام جنگ مزخرف تاریخی. احساس بدی دارم. حس کسی که می داند حتی اگر تغییری هم ایجاد بشود باز هم بهبودی در کار نیست اما نفس هم نمی تواند بکشد.

و بعد میم با خنده می گوید: "آفرین به تو! بابات تو اون جبهه می جنگه خودت تو این جبهه؟"

و سین می گوید: "اینا تو خونه شون دموکراسیه."

و من: "آره ... دموکراسی!"

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 1:45  توسط   | 

 

در حالی که تو داری این یا آن کار را می کنی

کسی دارد می میرد.

...

حتی اگر بتوانی به هیچ کاری نکردن هم دست یابی

باز هم کسی در حال مردن خواهد بود..

با کوششی بیهوده برای گرد آوردن همه گوشه ها

با کوششی بیهوده برای خیره نشدن به دیوار.

 

وحتی اگر در حال مردن باشی

کسی جز تو نیز در حال مردن خواهد بود

علارغم خواست تو

درمورد لحظه اختصاصی مردن.

 

پس

اگر حال جهان را از تو پرسیدند

در پاسخ فقط بگو:

کسی دارد می میرد.

 

....

روبرتو خوارز

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 18:19  توسط   | 

 

درك دقيقي از چيزهايي كه اتفاق مي‌افتد ندارم. منظورم شرايط سياسي الان و اكنون ايران است. ايران 88.

خاطرم هست چند ماه پيش شاد و خرم بوديم از اين كه عاقبت اين چهار سال نكبتي تمام مي‌شود و خوش‌بين و اميدوار بوديم شايد چيزي تغيير كند. نكرد. بعد اميدوار شديم اين حركت‌ها دوام داشته باشد و تا حد زيادي سركوب شد.

نمي‌دانم ما خام بوديم و ديد سياسي نداشتيم يا اين چيز ذاتاً غير قابل پيش‌بيني است؟ تنها چيزي كه اين ميان حقيقي به نظر مي‌رسد نفرتي است كه بين مردم به اوج خودش رسيد و خشونتي و قصاوتي كه تصورش روحم را زخمي مي‌كند. و بعد مي‌بينم مردم، همين مردمي كه ناله‌شان و فريادشان و نفرتشان همه‌جا را پر كرده بود، دارند برمي‌گردند به زندگي عادي. خوش و خرم و بي‌حافظه. و مي‌دانم كه راحت فراموش مي‌كنند، انگار نه‌انگار اتفاقي افتاده.

نه، من هيچ ديدي نسبت به شرايط موجود ندارم. بگذريم از اين‌كه گويا كلاً نسبت به دنيا هم ديدي ندارم. و بگذريم از اين‌كه مي‌بينم حتي نسبت به خودم هم ديدي ندارم، و لاجرم نسبت به نسبتي كه بين من و جهان برقرار است.

كاش مي‌توانستم اين دنيا را بفهمم، اما من از هوشي كه لازمه چنين فهمي‌است بي‌بهره‌ام.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 4:18  توسط   | 

 

این بچه ها بدجوری افسرده شده اند.

می گویم: «مثل کشتی ای است که هر کسی دارد زیر خودش را سوراخ می کند. نمی توانی جلوش را بگیری. غرق شدن اجتناب ناپذیر است. ولی می توانی چنگ بیاندازی یک تکه چوب پیدا کنی و دست کم خودت غرق نشوی. برای من ادبیات آن تکه چوب است. به اش پناه می برم.»

می گوید: «ولی دنیای سیاهی است.»

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 1:3  توسط   | 

 

سل رفیقی داشت که اسم نداشت.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 0:34  توسط   | 

 

گدار گم شد. من سايه‌هايش را به ياد مي‌آورم، و زخم‌هايش را، و خنده‌هايش را.

سِل گفت: «گدار گم شد». سل گفت: «گدار مثل مرضي است كه زير پوست اتاق تبله مي‌كند.» سل گفت:«من گدار را به ياد مي‌آورم.»

از اين بالا به هر كسي كه نگاه كني و به هر جايي كه نگاه كني، به هر ديواري، به هر درختي، به هر چيزي كه نگاه بكني، به گدار مبتلا است. اين شهر بدجوري به گدار مبتلا است. شهري كه نه گدار را مي‌شناسد، نه گدار را توي همه‌ي عمرش ديده‌است، نه گدار را حتي مي‌تواند ببيند، گدار را كه گم شد.

اما من گدار را مي‌شناسم. من و لولا دست توي دست در تمام خيابان‌هاي اين شهر ول گشته‌ايم. من و لولا و سل روي زخم‌هاي گدار بر پوست خيابان‌ دست كشيده‌ايم. من و لولا و سل، و مرض گدار زير پوستم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 22:45  توسط   | 

 

 

آن‌ها دور هم جمع شده‌اند. هميشه به اين كه فكر مي‌كنم ياد «كمدي‌هاي كيهانيِ» كالوينو ميفتم. از اين كالوينو متنفرم. جريان اين كمدي‌هاي كيهاني اين است كه يكي كه توي سياره‌اي وسط كهكشان تنهاست، يك روز با تلسكوپش توي يكي از منظومه‌هاي همسايه يك تكه مقوا مي‌بيند كه رويش بزرگ نوشته شده: ديدمت. مهم جريان داستان نيست، صرفا اين شكل ديدن تنهايي آدم‌هاست كه مثل سوزن يك جايي ته مغذم فرو رفته. يكي از بچه‌هايي كه مي‌شناسم هم در يك تكه از داستانش مي‌گويد كه هر كدام از ما روي يك تپه‌ايم و از روي تپه‌ي خودمان همديگر را مي‌بينيم و با هم حرف مي‌زنيم، بي‌آنكه كه هم را لمس كنيم. خوب ساباتو هم كه توي تونل مي‌گويد هر كدام از ما توي تونل‌ خودمان تنهاييم، يك جايي ممكن است اين تونل شفاف شده باشد و ما اشتباهاً فكر كنيم كه ديواري بين ما و كسي كه توي تونل كناري به ماوازات ما راه مي‌رود نيست و هيچ فاصله‌اي نيست اما در واقع فاصله‌اي هست. اما من نه ياد آن دوستم مي‌افتم نه ياد ساباتو. فقط ياد كالوينو مي‌افتم كه شايد اصلاً كاري به تنهايي آدم‌ها نداشته و مثل خيلي وقت‌ها فقط داشته تمرين خلاقيت در داستان نويسي مي‌كرده، اما اين خلاقيتش بدجوري به من گير مي‌كند و هر وقت كه مي‌خواهم بگويم آن‌ها دور هم جمع شده‌اند سراغم مي‌آيد. خيلي عجيب نيست. آن‌ها مثل چند تا سياره‌ي مفلوك دور هم جمع شده‌اند و من بينشان تمام سياره‌ي خودم هستم. بين جزامي‌هاي رانده و مانده‌ي كره‌ي خودم، چهره‌هاي دردناك آزارديده‌ي آزاردهنده‌اي را مي‌بينم كه هميشه جلوي چشم‌هام هستند. آدم‌هاي زشت. آدم‌هاي زشت. آدم‌هاي زشتي كه از قعر قرون و با فاصله‌ي ميليون‌ها سال نوري از سياره‌هاي دوردست اما متمركز خودشان مقواهايشان را براي من بالا مي‌گيرند كه: ديدمت.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 1:6  توسط   | 

 

هنوز ته حياط هستند. دوستان‌ام. ته حياط خشك شده‌اند، با سيگارهايشان در دست و موهايشان توي هوا. اگر برگردم و نگاهشان كنم پودر مي‌شوند . اگر برگردم و نگاهشان كنم ، اگر برگردم، در سكوت وول خورنده‌ي ماهي‌وار اين موسيقي دود مي‌شوند و خاكستر مي‌شوند. گفتم حفره‌اي توي اين قطعه‌ي موسيقي هست. مي‌خواستم بگويم ماهي كوچك سياهي در فضاي خالي اين نت‌ها هست كه مي‌لغزد و همه چيز را مي‌بلعد. اگر برگردم و نگاهشان كنم، اگر ...

دوستانم در حال بلعيدن دودهاي سيگارهايشان لابه‌لاي خنده‌هاي مقطع خشك شده‌اند و من دارم در سكوت بين اين دو قطعه جان می دهم.  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 0:10  توسط   | 

 

صندلي كوچكي را تصور كن وسط يك اتاق خالي، كه جلويش يكي از آن تلوزيون‌هاي قرمز قديمي را گذاشته باشند روي چهارپايه. فرض كن كسي نشسته باشد روي صندلي يا مثلاً بسته باشندش و برايش فيلم پخش كنند. فيلم را مدام تكرار كنند و عقب برگردانند و دوباره از اول. فيلم برفكي آزاردهنده را ... مزخرف اين كه آن يكي من‌ام.  

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 0:40  توسط   | 

 

زيبا

مثل پوستي كه روي چيزها كشيده شده باشد

زير انگشتِ دست‌هايشان كِش مي‌آيد،

و برايشان از چيزهاي زير پوست حرف مي‌زند؛

مثل سطحي از واقعيت،

قابل لمس.

اما من انگشت ندارم.

 

-«آي!

تو كه زير پوست‌ات من‌ام!»

 

زيبا

ظريف و كشدار و لغزنده

با صداي گرفته‌

برايشان از چيزهاي زير پوست حرف مي‌زند.

اما من گوش ندارم.

 

-«آي!

تو كه زير پوست‌ات من‌ام!»

 

در سطح چيزهاي زير پوست

آه بله در سطح چيزهاي زير پوست

زندگي جريان دارد،

عجیب و کشدار و غیر واقعی.

زيبا و لغزنده.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 14:54  توسط   | 

 

 

یا چیز دیگری هست؟

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 1:29  توسط   | 

 

از ضعف به خودم مي پيچم. انگار كشيش جواني باشم توي قرون وسطا، با يك دست كتاب مقدس و چشمي خيس اشك كوچه پس كوچه هاي طاعون زده را طي كرده باشم و زنگ ام را مدام تكان داده باشم و دعا خوانده باشم و موعظه كرده باشم و حالا از ترس يك گوشه اي كز كرده باشم و از ضعف به خودم بپيچم.

پيانيست پيانوي بزرگ سياهش را روي كول اش گرفته و به طرفم مي آيد. رسممان است. با هم حرف نمي زنيم. سرش را پايين مي گيرد و عرق از پيشاني اش مي چكد، سنگين و لنگ لنگان مي آيد. به من كه مي رسد مي ايستد، كج مي شود، پيانوي بزرگش را روي زمين مي گذارد و شروع مي كند به نواختن. هميشه هم از همان كليد لعنتي شروع مي كند و از همان اول مو به تنم سيخ مي شود.

بعد بلند مي شود و سنگين و خيس عرق پيانوش را به كول مي گيرد و مي رود پيانيست.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 2:10  توسط   | 

 

آن ها به من مهلت مي دهند. زمان را به من هبه مي كنند و من سوگوارانه گوشه اي مي نشينم و باريكه هاي نور را نگاه مي كنم كه از پنجره راه راه روي زمين ريخته. البته ترديد ندارم كه مي شود چيزها را روايت كرد. مي شود حتا چيزها را به گونه اي واقعي روايت كرد. مي شود تقدم و تاخر چيزها را رعايت كرد و توالي شان را به ياد آورد. ترديد ندارم كه مي شود با چيزها به گونه واقعي مواجه شد و چيزها را خيال زدايي كرد. به هر حال هر چيزي در زمان و مكان جايي دارد. جايي در واقعيت ، در ميان چيزهاي واقعي. جايي كه به آدم ها امكان مي دهد در باره چيزها حرف بزنند و درك نزديكي از چيزها داشته باشند.

به ياد آوردم كه من و مارسل پروست توي تونل روشن زيرزميني چهاردست و پا راه باز مي كرديم و از كنار پنجره هاي بخار گرفته رد مي شديم. من و مارسل پروست تونل را رعايت مي كرديم و از همه پنجره ها چشم مي پوشيديم. از خودم پرسيدم اين چه محلي مي تواند در واقعيت داشته باشد؟ مي نشينم و اعتراف نامه را بي كم و كاست پر مي كنم. آن ها به حافظه ام اعتماد مي كنند. من در مورد مارسل پروست مي نويسم. البته كه همه چيز را به ياد مي آورم. البته كه چيزها را همان طور كه بود به ياد مي آورم. بي كم و كاست، در جاي مشخص شان توي زمان و مكان، همان طور كه اتفاق افتادند.

آنجا مقدار مشخصي از زمان طي شد و ما ، من و مارسل پروست توي تونل آبي راه باز مي كرديم. پنجره چوبي خيسي بود كه جاي مشخصي توي زمان داشت وقتي ما به آن رسيديم و مرد بلند گفت:"عاقبت تو هم مي دوني . حتي اگه نفر آخر باشي." و من فکر می کردم دارد از یک جور توالی در دانستن حرف میزند. بعد مارسل پروست و تنها مارسل پروست از پنجره رد شد و من از توي تونل مي ديدم كه آنجا زمين سبز مه گرفته اي بود با آدم هاي بلند پالتو پوشيده اي كه هر كدام در كنار سگي راه ميرفتند. مردان لال.

حالا همه زمين را آب گرفته و مسبب اش من نيستم. من فقط شاهد بودم اما بين به آن ها گفت كه اگر زمين را آب گرفته براي اين است كه سل گريه مي كند. آن ها اعتراف نامه اي دستم مي دهند و جوري با من مدارا مي كنند كه احساس مي كنم قاتل بيماري هستم. برايشان مي نويسم :"من شاهدم."

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 12:53  توسط   | 

 

قلبم درد مي كند زو ، فلبم درد مي كند. مهم نيست چند نفر توي چند ساعت يا توي چه شرايطي روي هم بريزند، مهم نيست دال و فروردين روي هم بريزند ، يا ماهي بزرگ و سل، يا سل و ضجه، يا پيانيست و فروردين يا دال و ماهي بزرگ يا پيانيست و تو ، يا تو و سل؛ يادم نمي رود از باغ كه پايين مي آمديم و منظره ضخيم بزرگراه پديدار مي شد گفتي : "مهم اينه كه بدونيم اينا همه اش بازيه، چه بخواهي چه نخواهي ." و مهم نيست كه من فكر كنم : "عجب فكر گه اي!" ؛ مهم اين است كه من هميشه سعي مي كنم وضع را از آن چيزي كه هست بهتر كنم كه تو يكدفه سر و كله ات پيدا مي شود و گند مي زني به همه چيز زو.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 2:12  توسط   | 

 

                                                                       

 

گيج و مستاصل ام . زندگي گيج ام مي كند. زمين گيج ام مي كند. آدم ها گيج ام مي كنند. رابطه ها ، رابطه چيزها گيج ام مي كند. نمي توانم ربط چيزها را به هم بفهمم يا شكل ربط چيزها را به هم . همه چيز به هم مربوط است و هيچ چيز به هم مربوط نيست. زمين زمين عجيبي است. حيف كه ارزش جيزها در خود چيزها نيست! روي پل مي ايستم و ماشين ها از زير پاهام رد مي شوند. انگار تازه با دنيا مواجه شده باشم يا دوباره با دنيا مواجه شده باشم. دنيايي كه مال من نيست و من در برابرش احساس غربت مي كنم. احساس ضعف مي كنم، گيج ام مي كند و اشكم را در مي آورد.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 2:17  توسط   | 

 

آنجا سل نشسته بود روي زمين و زانوهاش توي بغلش بود. من با فاصله بودم، خارج از زاويه ديد سل كه آن گوشه نشسته بود روي زمين و گريه مي كرد. سيگارم كه تمام شد رفتم و گفتم: "سل چرا گريه مي كني؟" گفت : "من كه گريه نمي كنم." سل بچه خوبي بود و تقريبا هر بار كه مي ديدي اش يك گوشه اي نشسته بود و داشت گريه مي كرد. بين به او مي گفت بچه متوسط. من از اين خوشم مي آمد . سل خيلي متوسط بود. بچه كوچولوي متوسط بود. فكر كردم "سامورايي ها گريه نمي كنند." گفتم :"سامورايي ها كه گريه نمي كنند." سرش را بالا كرد و با چشم هاي اشكي زل زد به من كه با چكمه و پالتو ايستاده بودم بالاي سرش (چكمه و پالتوم را يك دفعه حس كردم.)

-‌‌  من كه سامورايي نيستم !

گفتم :"لائوتزو مي دونه." سل همينجوري با صورت رنگ پریده زل زده بود به من و مدام از چشم هاش اشك مي ريخت . گفتم :"سل گريه نكن !" گفت:"من كه گريه نمي كنم."

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 14:29  توسط   | 

 

وقتی که خواب را آب

راه می کند

تن

میرود و از راه رفته برمی گردد

در آب

که خواب

وقتی تعبیر شود

راه

در تن

آب می شود و

خواب

پلی به مرگ می زند از آب

اگر

تن بگذارد

با این درد مختصر

...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت 13:54  توسط   | 

 

ما بچه بوديم . ما بچه هاي ناز كوچولويي بوديم و از جنايتي كه آنجا اتفاق افتاده بود بي خبر بوديم . ما هيچ كدام از آن آدم ها را نديده بوديم . ما آن همه خون لخته شده روي زمين را نديده بوديم . ما بچه بوديم . ما بچه هاي ناز كوچولويي بوديم و سرخوشانه روي جسد ها گرگم به هوا بازي مي كرديم . ما بچه هاي ناز كوچولو توي آن حياط بزرگ كه مال ما نبود. ما بچه بوديم . ما نفرت آدم هاي اطرافمان را نمي فهميديم. ما نفرت آن ها را نمي فهميديم .

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 12:26  توسط   | 

 

حكايت سي امين حكايت سيتا به روايت شبهای گراماتا

جريان عجيبي دارد اين ادبيات . حكايت لباس جديد پادشاست كه هر كس نبيندش احمق است . جريان عجيبي است . ميدانم سليقه عمومي با آدم چه كار مي كند . فكر آدم را از آدم مي گيرد ، لذت آدم را از آدم مي گيرد ، درد آدم را از آدم ... ! بعد آدم تبديل مي شود به آدم جمعي عمومي غير فردي غير خودي .

حالا وقتي از چيزي ، متني ، داستاني ، خوشم مي آيد از خودم مي پرسم راستي واقعا چقدر از اين چيز خوشم آمده ؟ از كجاهاش خودم خوشم آمده ، از كجاهاش آن ديگري كه در من جمعي است ؟  دست مي گذارم روي "سي امين حكايت سيتا" ، مجموعه داستان رضا مختاري ، كه چند بار خواندمش و هيچ وقت نفهميدم واقعا از اين داستان ها خوشم آمده يا نه . نمي دانم وقتي ترديد داشتم كه اين كار ، كار خوبي بوده يا نه چقدر فكرم تحت تاثير سليقه عمومي بوده ، يا دست كم تحت تاثير آن هايي بوده كه خوانده بودندش و در موردش صحبت كرده بوديم . و به اين فكر مي كردم كه خود اين آدم ها چقدر در درك احساسشان نسبت به اين كتاب صادق بوده اند. به هر حال هميشه وقتي داستا ن هاي تازه اي چاپ مي شوند و به كتاب فروشي ها راه پيدا مي كنند ، بعضي هاشان با اقبال عمومي مواجه مي شوند و اسمشان به گوش همه مي رسد – كه اين اواخر نمونه هايش زياد بوده - ، و بعضي كمتر شناخته مي شوند ، كه اين موضوع ممكن است يا به دليل اين باشد كه مخاطب اين كارها خاص است ، يا اين كه اين كارها واقعا نتواسته اند فاكتورهاي يك كار خوب را داشته باشند . اين كه يك داستان خوب باشد و مورد توجه قرار نگيرد عجيب است ، اما در عين حال قابل درك است . چرا ؟ چون حكايت ادبيات داستاني حكايت لباس جديد پادشاه است . همه به هم نگاه مي كنند و احساس مي كنند اگر نظرشان با بقيه فرق كند مشكل دارند .

فكر مي كنم يك بخشي از حسي كه يك فرد نسبت به يك اثر پيدا مي كند ، مربوط مي شود به سليقه شخصي فرد ، بخشي اش به وضعيت زماني و جغرافيايي اش ، و بخشي اش به خود داستاني كه نوشته شده ، در خودش. من متوجه تفاوت داستان هاي اين كتاب  با نمونه هاي داستان كوتاه ايراني اي شدم كه اين اواخر به دستم رسيده و به خواندنشان راغب شده ام . داستان هاي اين كتاب روايت ساده نداشته اند ، راوي حس اش را و فكرش را واگويه نكرده . نوستالژي اصفهان و زاينده رود –زنده رود- توي تمام داستان ها موج مي زند اما راوي –اگر اول شخص بوده – يا نويسنده-اگر راوي اول شخص نبوده- ، هيچ جا مستقيم در مورد حس اش چيزي نگفته . ما با داستان هاي به شدت انساني و سرشار از احساس مواجه ايم اما هيچ جا حرفي از عواطف و حس هاي شخصيت ها نشده بلكه ما تماما تصوير مي بينيم و كنش و فضا. حتي اگر جايي در مورد فكري كه از ذهن يكي از شخصيت ها مي گذشته حرفي شده ، به هيچ وجه حس اش ذكر نشده . گذشته از اين داستان ها ساده نيستند ، بعضي از آن ها به شدت مبهم اند و همين باعث مي شود خواننده با داستان درگير شود و براي فهم اش با داستان كلنجار برود. حالا بماند كه اصلا خود اين فهم چيست و اصلا قرار هست عاقبت چيزي دست خواننده را بگيرد يا نه . به هر حال داستان ها علاوه بر اين كه لطيف هستند و روان نوشته شده اند ، ذهن خواننده را به بازي مي گيرند .

لحن روايت هر كدام از اين داستان ها با هم فرق مي كنند اما چيزي كه به نظرم رسيد يك جور رابطه بود بين بعضي از داستان ها كه ممكن است لفظي باشد يا واقعا ربطي وجود داشته باشد ، مثلا در مورد عكس دختري كه چشم هايش با خودكار آبي رنگ شده ، يا تصوير دختري كه راوي پشت پنجره مي ديده كه دانه مي داده به كفترها.

چيز ديگري كه علاقه دارم در مورد داستان هاي اين كتاب بگويم اين است واضح است تك تك جمله هاي اين كتاب به دقت انتخاب شده اند ، تمام تصويرها ، گفتگو ها – كه تعدادشان كم است – و رفتارهاي شخصيت ها حساب شده اند و جايشان در داستان كاملا مشخص است . انگار اين جمله ، اين صحنه بايد اين جا باشد و نه هيچ جاي ديگر و نه به هيچ صورت ديگر. به نظر مي رسد همين چيزهاست كه باعث مي شود اين كار منحصر به فرد بشود . منحصر به ذهن نويسنده ، با مخاطب محدودي كه مي تواند از خواندنش لذت ببرد.  

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 3:57  توسط   | 

 

جيغ توي هواست . صداي جيغ ، چيز مكرري كه توي هوا مي شناسم ، و مدام هست ، دوباره هست ، هميشه هست . وقتي مي مردم توي هوا بود . وقتي سايه مي شدم توي هوا بود . وقتي قوز مي كردم . و عجيب است كه هنوز به ياد مي آورم .

خوشبختانه زهر وا‍‍ژه ها روي سايه ها اثر نمي كند.

به دال گفتم آدم ها ، مشكل زنده ها اين است كه هميشه چيزي براي جايگزين كردن دارند ، و هميشه چيزي براي دوست داشتن ، چيزي غير از خودشان كه به بودن ،  به هنوز بودن مطمئنشان بكند . دليلي كه حضورشان را در هستي توجيه كند . به دال گفتم اما يك لحظه ، توي زندگي هر كسي اتفاق مي افتد كه با خودش تنها مي ماند . و آدم تنها مي ماند ، يا يكدفعه متوجه تنهايي عميق اش در هستي مي شود . وقتي كه براي درك تنهايي دير است. تنهايي دم مرگ . گفتم من وقتي مي مردم تنها بودم . ديدم كه تكه هايم در هوا پخش مي شد . استخوان هايم در هوا پخش مي شد . ديدم حضور متكثري هستم ، هستي نامتمركزي . و هيچ دستي نمي توانست آنقدر گرم باشد كه سرماي تنهايي را احساس نكنم .

آه استفراغ هستي !

همه چيز در فاصله معني پيدا مي كند . همه چيز در ديدن از جايي در خلاء . دراز مي كشي ، و موسيقي خون توي رگ ها هنوز هست . و ذهن ، و اين جيغ ممتد ، و توي يك لحظه همه چيز را به ياد مي آوري . انفجار مهيبي را به ياد مي آوري ، جنگ را به ياد مي آوري . رديف آدم هايي كه روي زمين آفتاده بودند ، غرق خون ، با چشم هاي باز و نيمه باز ، دوخته به جايي در خلاء . زني را به ياد مي آورم كه با تن مرده اي عشق بازي مي كرد . و بچه ها .

من سرباز بودم . جنگ جهاني دوم بود ، يا يك چنين چيزي . ما شكست خورده بوديم . داشتيم عقب نشيني مي كرديم و جنگ همين روزها بود كه تمام مي شد . اما هنوز كسي مي مرد . هر روز كسي بود كه بميرد ، كسي كه به زودي از ياد مي رفت . جنگ هم به زودي از ياد مي رفت .

"جنايت خيابان مفتح" هم مرد .

-  " بله ، رسم روزگار چنين است . "

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مهر 1387ساعت 13:51  توسط   | 

 

 

شعر از کتاب فاوست . فرناندو پسوا

 

نمي دانم به كدام طريق تسلسل روزها

بودنم را دريافت

كه تا كنون خويشتن را از ياد برده است.

 

نمي دانم از كدام زمان نامفهوم گذشتم

در روزهاي كوتاه و تب آلود غيبتم

از قسمتي از بودنم .

اينك نمي دانم

در من چيست كه

بر فراز آن گمشده ناشناسم در پرواز است.

ديگر خسته به گونه ي نامفهوم ديگر

خود همان مي بينم كه بودنم به گونه اي ديگر :

نمي دانم دقيقا چه چيز در من عوض شده

و نمي دانم برايم از خودم چه مي ماند

به جز اين خفگي نامفهوم و وحشتناك بودن راكد

ترس ، اما هماني كه بود نيست.

مي ترسم ، اما ديگر ترس هميشه نيست ،

و دگر تنهايي گذشته نيست ،

هماني كه در آن هستم .

 

كتابها را سوختم ، كاغذها را؛

همه را نابود كردم تا تنها باشم،

دليلش را نمي دانم ، مي خواهم بدانم.

 

برايم آرزويي نيم بند و مجرد

براي عشق ورزيدن و حس كردن مي ماند ،

ولي در وجودم ،

نه آمادگي آن را دارم و نه براي آن تربيت شده ام،

با احساس ، با هيجان ، با زندگي

اما اغلب غريبه بوده ام

و آن هم تاريك وار ،

و به جاي آن كه از غريبگي خود احساس غرور كنم

درمي يابم به خاطر همين غرورم غريبه ام.

كوله بار سنگين بزرگي ! انزجار !

به شاهزادگان يا به شاهان

مسئوليتم چندان سنگين نيست

همچنان كه بودن براي من

سنگين تر از گذشته است ، اما

-          چگونه مي دانم ؟-

كمتر مرموز است،

كمتر در من نهادينه است ،

بيشتر خاموشم

و درد قديمي و هميشگي ام

در من نهان تر از خويشتنم است

و من ، نمي دانم چگونه ،

فقط از خودم ، كمتر منزوي هستم ،

گمشده

آخرين پناهگاه ، وحشتناك

با يك سقف .

 

خود را عريان و تبعيدي احساس مي كنم

در ميان چيزهاي غريبه .

 

ولي انزجار عميق گذشته

مرا رها كرد .

آن زمان همه چيز را غريبه مي انگاشتم ،

امروز نامفهوم تر ، كمتر

همه چيز را غريبه احساس مي كنم

آن را بيرون از انديشه احساس مي كنم

نمي دانم چگونه ،

نامفهوم تر و نزديكتر به دنيا احساس مي كنم .

در اين گيجي در من چيزي عجيب و تازه و سياه به وجود مي آيد

كه با اضطراب حدس اش مي زنم و

هنگامي كه جدا از من بود

در روحم ، آن را حدس مي زدم ، بي آنكه حدس اش زده باشم ،

بي شناخت آگاهانه از آن .

شبيه خطي سياه كه در غروب

در ابري سياه برمي خيزد و تيره مي شود

و رشد مي كند ،

بالا مي رود ، يا تيره مي كند آسمان را

پيش آگهي و زنهار كيفر

و بيخودي را احساس مي كنم

در سكوتي كه در درونم دوام مي يابد.

 

منزجرم

از معنايي كه در چشمان آدميان نهفته است ؛

از آزموني كه آدم ها مي گيرند

از مخلوقي با اشاره و حرف هاي كليشه اي.

پس آرزو ندارم تقديمشان كنم

با هرج و مرج و گشادگي بودن من

آنچه را كه در من مرا از آن خودم مي سازد .

لازم مي دانم مكنونات قلبي ام را

از نظرها و تفتيش نظرها پنهان كنم ؛

نمي خواهم كسي احساس مرا بداند

افزون بر آن كه نمي توانم آن را با كسي در ميان بگذارم ...

و علاوه بر آنچه نمي توان گفت ، چيزهاي ديگري وجود دارند .

نمي توان گفت ، چون نمي توان گفت .

 

يكسان به گونه اي ديگر

به گذشته ي عجيب و نامفهوم خود وابسته ام

از ظلمت و تداوم و درد .

ميان من و واقعيت پرده اي ست

بر انديشه ي غير قابل نفود .

نطفه عشق ورزيدن و مبارزه در خود نمي بينم

و نطفه زندگي با ديگران نيز.

در درون من بودن ناممكني است

كه از آن در عين زندگي سقط شده ام .

 

همه چيز استعلاي همه چيز است

و واقعي تر و كوچك تر از آنچه هست .

 

خود را آشفته احساس مي كنم

و درك همين آشفتگي

آشفته ترم مي كند .

 

نمي دانم چه را آرزو كنم

و چه را آرزو نكنم براي آنكه در خود باشم .

هر شكلي از بودن بعد از مرگ

مي ترساندم و رنج ام مي دهد.

 

كوهستان ها ، تنهايي ها و اشياء

چون بايد بميرم

روحتان را بر من افشا كنيد !

به گونه اي كه روانم در فهم آن منجمد شود

تا بدانم كه واقعا وجود داريد

كه در عمل هستيد ،

هستي ، چيزها و موجودات .

 

چند نفر آن را تجربه مي كنند ، چند نفر در گفتنم

كه "من اينجام" خواهند فهميد ،

دروني و كامل

و در روحشان احساس خواهند كرد

روح صدايم را ؟

ميل ابراز كردن

در هر كم مايه

و عامي

وجود دارد

شعر آن را در هم مي پيچاند و در هم مي درد ؛

اما چيزي را كه من مي خواهم بيهوده بر آن تلقين كنم

فراتر از قدرت و تلقينش مي رود .

استعاره و نماد بيانگرش نيستند ،

من در شنيدن از خود

در آنچه كه در روانم هست پريشان مي شوم .

احساس اش مي كنم ، احساس اش مي كنم ، و فقط

وقت حرف زدن خويشتن را نمي فهمم .

در ساده ترين اعمال

بزرگترين اشمئزازها وجود دارند ؛

در اين : كه هستي وجود دارد ؛

احساس اين ، اين ست اشمئزاز بي نام

احساس شنيدن اش ، شنيدن دروني اش ،

نه با آه يا آه روح ،

ولي با وحشتي بزرگ ، با سرما

و اشمئزازي راكد از پريشاني.

 

گهگاه بر لبانم شكوفا مي شود

ترانه اي عاشقانه ، و باطنا

معشوق مرده را مي گريم . آري ،

عروس مرده ي ابدي ست

از آن مني كه عشق ورزيدن ندانست .

 

آه چقدر خوشبخت خواهم بود

اگر بتوانم انديشه را نابود كنم ،

تاثر را

( كه بيشتر از هر چيز از آن متنفرم و نيز قدر آن را مي دانم ) ،

و خود را بربايم در زندگي تهي و پر مشغله

با عشق ها و محبت ها ،

شادي جوي بودن را بنوشم

بي آنكه بپرسم سرچشمه اش كجاست

و مصب آن كو .

خوشبختي وجود دارد

براي كسي كه احساس نمي كند .

اشمئزازي كامل و قابل درك

رازي كه به انديشه باز مي گردد.

 

امروز اگر بميرد آنكه محترم اش مي دارم ،

اگر هنوز در خود فرو رفته ام ،

در چيزي كه بيش از من است ، اگر – فرض كنيم – بميرد آنكه عاشق اويم

ديگر گريه نمي كنم ،

ماتم نمي گيرم : فقط خشكم مي زند خموشانه

حضور مرگ كه در من

احساس راز را سه برابر مي كند .

حتي اگر هزار خويشاوند داشته باشم يا

هزار دوست يا رفيق مرا احاطه كنند ،

من باز هماني خواهم بود كه امروز هستم .

 

اشمئزاز! بي وجدان بودن نمي دانم ،

و با غير ممكن ساختن آن

انديشه اي باز دارم براي هر چيز

كه در بي وجدان بودن به كار آيد .

 

عشق اشمئزازم را برمي انگيزد ، ترك كردن است

صميميت ، اراده كردن ... بودن است

 

من از غرور بزرگ شرمسارم

و اشمئزاز مرا برمي انگيزد با كسي سفره ي دل بگشايم

و راز دلم را به كسي بگويم . اشمئزاز مرا بر مي انگيزد

كه كسي مشاهده كند اندكي يا كمتر از آن ، مخفي گاه هاي بودنم را .

رها كردن خود ميان بازوان عريان و زيبا

( با وجود آنكه عشق از آن ها بتراود ) ،

حتي تصورش به وحشت ام مي اندازد ؛

خدشه اي بر عميق بودنم

نزديك شدن بي حد به ديگر انسان هاست .

عرياني جسم يا جان ،

به وحشت ام مي اندازد : چه زود خو گرفتم

وقتي كه بودنم را عريان مي كردم

و به چشمان شرمناك خيره مي شدم ، تنها آگاهي

از بيشتر انديشيدن به گفتن "عاشقم"

و فقط "عاشقم" براي به دلهره انداختنم كافي ست ...

حتي وقتي كه مي خندم فكر مي كنم ( هرچند حقيقت ندارد )

قسمتي از وجودم را برملا مي كنم ؛

براي عشق ورزيدن لازم است

فراموش كنم كه فاوست هستم ، فاوست انديشمند .

آنچه آرزو مي كنم خوابيدن است

خوابيدن ، خوابيدن ، خوابيدن .

خوابيدن بدرازا ، به نامفهومي آگاه در خواب ،

و خوابيدن براي هميشه ، بي آگاهي از زمان ،

اما فقط با آگاهي از خواب خواب آلود

و از تهي بودن بودنم ؛

خوابيدن بي آنكه مرگ بيايد ، يا خواب ديدن ،

ولي خوابيدن ، فقط خوابيدن و هميشه هم خوابيدن .

زيرا ديگر به خواب رفتن را از ياد برده ام .

خسته از انديشيدن ، مي مانم تا بيانديشم ،

و شب ها درازند ، دراز ، دراز ،

و طلوع رنگ پريده ي روزي نو هنوز ....

روزي نو كه با خود

شبي ديگر به همراه خواهد آورد و

همين روزهاي ديگر ، هنوز ...

در بي خوابي احساس كردن اش

و سر خوردن نرم و وحشتناك زمان .

اشمئزاز روشن ، شفاف و مرئي

راز بر سرم آوار مي شود ،

و به گونه اي تكانم مي دهد و متاثرم مي كند

تا آنجا كه خوابم مي برد – آري مي خوابم

زيرا آنچنان بر من سنگيني مي كند آوار

كه چيز ديگري احساس نمي كنم .

پس مي خوابم ... و نخوابيدن بهتر است

زيرا ناهمگوني هاي مغشوش ، ولي نه خيالات

فقط مجازهاي وحشتناك

...

 

ميان من و بشريت خليجي ست

و خليج در بطن بودن من است .

 

در تنهايي يا در با ديگران بودن

هميشه تنها مي مانم ، با خود

همراهي نمي كنم احساس كردن را .

كشتي بي سرنشين را

در درياي زندگي به پيش مي رانم ،

تنهاتر از تنهايي .

غريبه ام با آنچه در درونم مي انديشد .

به هر روي دوگانه ام تا وقتي كه

شادي زودگذر زحمت انديشيدن –

تنها شاديي كه برايم مانده –

مرا ...

و من تهي ببينم اش

به مانند هر لذتي ديگر .

اشمئزاز از اين احساس كه زندگي مي كنم

و اين كه رويايي هستم در ميان روياهاي ديگر

روياي وحشتناك ديدن ،اشمئزاز اين كه خود مي بينم

بي خبر از آنچه اين همه است .

 

آنچه اتفاق مي افتد – سنت يا خطابه –

ميان يك فرد و ديگري – صداها ، شهرها –

هيچ كدامشان براي بودن خود

توجيهي در چنته ندارند ، يا دهاني براي گفتن .

به كدام دليل خورشيد به هنگام طلوع

نمي گويد هرآنچه هست ؟

به كدام دليل

سنگ هايي آرام زير قدم هايم هستند ، و هوايي

كه تنفس مي كنم هست ، و چرا به تنفس محتاجم ؟

همه چيز دستگاهي غول آساست كه من نمي پذيرم اش.

با تمام پيكر و نگاه ، قلمرو روح را از ياد مي بريم .

 

چرا بودن وجود دارد ؟ چرا اصلا كائناتي وجود دارد ؟

چرا اين است آن كائناتي كه وجود دارد ؟

چرا كائنات بدين گونه ساخته شده ؟

چرا وجود دارد ؟ چرا هست آنچه كه هست ؟

چرا دنيا هست و چرا دنيا بدين گونه هست ؟

چرا اينجايي هست و دردها و وجدان و توفير وجود دارد ؟

از حقيقت مي ترسم ،

عشق ورزيدن بي خبري ست .

تمام اين كره خاكي

اين كوه ها

هرگز بدين گونه عاشق زارشان نبودم

اگر مي دانستم چه هستم و آن ها را مي ديدم

آنچنان كه نمي بينم .

اي كاش مي توانستم

از بي كرانه لذت ببرم ، حتي اگر خود وهمي بيش نباشم

بي آنكه بشكنم اش .

چقدر غمگينند خوابهايم

هرچند رنج مي برند ( چون خواب هستند ، نه زندگي )

از بدين گونه بودن .

 

معصوميت و بي خبري خود به تنهايي بختيار و كاميابند

اما از آن كاميابي چيزي نمي دانند .

خوشبخت هستند يا نه ؟

چيست بودن بي دانستن آن ؟

بودن ، به سان قلوه سنگي

در يك جا ، و ديگر هيچ .

 

نطفه ي عشق ورزيدن را در خود نمي بينم و نه در گفتن

به كسي كه "عاشقت هستم " ، بي آنكه خود را

با روحي كه روح من نباشد يگانه ببينم .

گستردگي به هر گونه و جابجايي به هر شكل در زندگي

مرا به وحشت مي اندازد

مانند خسيس كه تصور ولخرجي بيهوده مي ترساندش

هرچند در گشاده دستي بيهوده لذتي نيز باشد .

لذتي به سان ترس از جنايت ،

سرمايي شبيه قرار گرفتن روبروي محال

كه نگاه عشق مرا

در درون بودنم پاك مي كند

احساس كردن عشق ، شايد

زماني كه هيچ كس سرنوشتش را نمي داند

...

اما عشق ورزيدن ، عشق ورزيدن

هرگز ... نه تنها اشمئزاز از ...

ولي شرم از گفتن آنچه كه احساس مي كنم

و معشوق بودن در چشمان و گوش ها

روحي بيدار ، تسليم خودم ،

از راز يك وجدان ،

به راز وجداني ديگر.

و اين كه مي توان بي حركت ماند و ...

 

زندگي نسيان پي در پي است ،

اما من در اين زندگي پر مكافات

آنچنان تنها ، در خود تنها زيستم

كه نمي توانم حتي فراموش كنم ،

نه ديدگان روح را از خود بركنم ؛

و هر كار عاشقانه را تجزيه كردن

تا كشف اشمئزاز در آن و ...

در سرشت راز .

و در ديدن اشمئزاز مشهود همه چيز از نزديك

چنان كه انگار آن را در ميان دستانم دارم ،

بي درنگ آن را فرو انداخته ،

امكان عشق ورزيدن لرزان .

در همه جا متوجه مي شوم ،

هميشه مراقب روح سحرآميز :ائنات بودن ؛

چيزهاي بي جاني كه مرا احاطه مي كنند ،

در ساعات درازي كه به آن ها مي نگرم .

 

( نه با حواس ، بلكه بي درنگ ، با روح ، مستقيما چون نگاه ) ،

مرا بر بلنداي وحشت شكنجه مي كنند ،

به خاطر رازي كه نيستند و هستند –

آه چه مايه بيشتر – ( اشمئزاز در درك آن ! )

اگر صداي دروني روح موجودي عاشق را احساس كنم –

صداي خودم يا معطوف به من –

اگر اينچنين نزديك احساس كنم ، اگر

صداي راز را به روح مراقب خودم اينچنين نزديك احساس كنم

كه در زندگي متبلور شده است –

آه انگار هرچه بيشتر ، راه حل راز مرا مي آزارد

 تا مردن از ترس و شگفتي ،

چقدر روح من از ترس سرد خواهد شد

در ديدن فروغ اشمئزاز در يك نگاه

و وجدان و هستي را .

 

شرم باكره نيست

كه با شهوتراني خدشه بردارد

و نيز آرمان شرم ، در آنچه در عشق ورزيدن

لاجرم خشن است ؛ هراسي از

بي اعتباري يا ريشخند نيست ؛

و نه وحشت از ناتواني ست كه آزارم مي دهد .

احساسي كور است

دروني تر ، سردتر ، و متصل تر

به آنچيزي كه انديشه ي متجانس است

براي آنچه كه روح خود مي نامم

و اين خود

به يقين عدم درك ديگران را در پي خواهد داشت .

كه در اضطراب من چيزي اساسي نيست

و ريشخند روح نيست در نگاهي كه مي پايد

و ... و نگاه كسي كه از همه و از همه چيز متمايز است ،

چون دنيايي جداگانه ، و به همين دليل بزرگ

ولي بي آنكه كسي درك كندش

يا مرگر مثل ديوانه اي ، بيماري يا مهجوري ،

غرق ناسزاهاي بي عرضه گي و مسكنت

در درك چيزي .

 

اشمئزاز ماوراءالطبيعي ديگران !

وحشت وجداني ديگر

به سان خدايي كه مرا مي پايد !

اي كاش دست كم

وجدان يگانه حيواني بودم

تا نگاه ها بر من خيره نبودند !

 

زنده از نگاه هر كدام ، به من خيره مي شود ،

راز ديدن ؛ و اشمئزاز اين كه مرا مي بينند

در مغاك فرو مي بردم .

نمي توانم به گونه اي ديگر خود را بشناسم و فكر كنم

كه وجدان همزاد من

شكلي ديگر داشته باشد ، و محتوايي به تمامي ديگرگونه .

فقط مي بينم

انسان ها را ، حيوانات را ، ددان را و پرندگان را

وحشت انگيز و زنده كه مي نگرند .

مثل ايزدي والا هستم كه خود را

يگانه در من شناخته

و در نگاهش ، بي شماران خود را مي نمايند

اشمئزاز بي شمار نگاه هاي ديگر را .

آه اگر در من جرقه ي بي حد

تا آن سوي خدا انعكاس يابد !

وقتي كه دو مخلوق جوان و طبيعي

يكديگر را عاشقند ، با زندگي

انگار هماهنگي ها در هم مي آميزد

به سان عطرهاي خاك گريز.

اما من خود اگر معشوق را تصور كنم

زهرخند مخوف و عميق هستي را

در خود احساس مي كنم ، به سان مضحكه

و كهنگي در آنچه طبيعي ست .

همواره اگر به عشق نيانديشم

خود را بسيار دور و برون از جايم احساس مي كنم

سرشار از بيزاري از سرنوشت ،

و سرشار از خشم بر جوهر زندگي .

 

و آنگاه در من آن احساس

ظلمتي از اندوه و نفرتي بيكران ظهور مي كند

چندان كه بزرگترين و فرومايه ترين جنايت ها

در قياس با آن احساس حقير و آن فضاحت مسكين هيچ نيستند .

اگر عاشقان را در گلگشت بنگرم

احساس بيزاري و رشك نمي كنم

بلكه كينه و دشمني بي حد

نسبت به دنيايي در برم مي گيرد كه آنها را در خود جاي مي دهد .

 

عشق ورزيدن شيرين است ،

در آغوش گرفتن پيكر زني ، ولي سرد و ناخوش

همه چيز ماورايي است

انديشه هراس از اين كه به پيكري نزديك باشم و

با حس هايم با آن ارتباط برقرار كنم .

يا بودن با پيكري ديگر  

غمگينم مي كند و بازم مي دارد

دستي سرد و مرموز

بر پنداري مي افتد كه حتي

مرا چون معشوق نمي شناسد .

 

آي پيكر ! آي معشوق ، خود را نثار كن !

شايد در ارزاني كردن خود ، خويشتن را نجات دهي و عشق بورزي !

اما نه !

وجدان مرا منزوي و حشت زده

در برابر همه چيز نگه مي دارد .

اي كاش مي شد

وجدان را از من جدا كرد !

 

...

ترجمه علی عبدللهی

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387ساعت 13:34  توسط   | 

 

 " این یک روایت نیست . "

او می گوید .

او از روایت کردن بیزار است . از خودنویسی بیزار .  

قصه ، قصه ی اتاق خالی است . اتاق هیچ کس . اتاق . همین . و چیزها و کَس ها روی اتاق سنگین می شوند .

" فکر اتاق را آشفته می کنند چیزها "

او می گوید .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 2:40  توسط   |