
بله ، هنوز اينجا هستم . بيرون اين خانه . در ندارد . پنجره ندارد . سالهاست كه نه در دارد و نه پنجره . سال هاست كه من اينجا هستم ، و هيچ راهي به داخل آن نيست .
خسته ام . پايين برج چهار زانو مي نشينم و از پايين به بالاي ديوار نگاه مي كنم ؛ به تلالو نور خورشيد كه با زاويه از وسط سوراخي رد مي شود ، و فكر مي كنم اينجا چقدر قديمي است ! دراز مي كشم و پرنده ها بالاي سرم پرواز مي كنند . تنها هستم . بيرون اين خانه ... تنها هستم .















