تبليغاتX
کوره راه

کوره راه

فضای خالی

 

 

بله ، هنوز اينجا هستم . بيرون اين خانه . در ندارد . پنجره ندارد . سالهاست كه نه در دارد و نه پنجره . سال هاست كه من اينجا هستم ، و هيچ راهي به داخل آن نيست .

خسته ام . پايين برج چهار زانو مي نشينم و از پايين به بالاي ديوار نگاه مي كنم ؛ به تلالو نور خورشيد كه با زاويه از وسط سوراخي رد مي شود ، و فكر مي كنم اينجا چقدر قديمي است ! دراز مي كشم و پرنده ها بالاي سرم پرواز مي كنند . تنها هستم . بيرون اين خانه ... تنها هستم .

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 17:34  توسط   | 

 

ما در جنگيم . هميشه در جنگيم . واژه درستش را نمي يابم . كسي كمكم كند براي گفتن اين كه ما هميشه در جنگيم ! احساس بدي دارم .

-تو چرا انقدر تلخ مي نويسي ؟ نكن برهمند ! شاد بنويس !

ما هميشه در جنگيم . جنگ مدام . مي خواستم بگويم اصلا موضوع كه من نيستم . مي خواستم بگويم حالا ديگر چه اهميتي دارد؟ من باشم يا تو ... ما همه با هم داريم توي اين ناامني وحشتناك فرو مي رويم . همه با هم زير پايمان سست مي شود . فرو مي ريزيم . فرو ريخته مي شويم . آخ ! پناه بر ... نمي دانم ! كاش پناهي بود ! اي كاش پناهي بود !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 0:42  توسط   | 

 

از متن دست هات

تبعيد شده ام

به لخ لخ كفش هام و

شب و

خيابانگردي .

كه اين زن

با پيرهن قرمز و

موهاي افشان

روي شانه

سطر عجيبي بوده

از شعري

در شبي از خيابان هاي بي هدف

كه مچالگي چادرسياهش را

بين دست هاش

از سر مي گرفته است

مدام .

من روحم امشب عجيب درد مي كند .

كسي

با چيزي

به روحم كوبيده و

گيج مي زنم من .

من

زهر هلاهل

توي رگ هام

كه تلخ ....

من

يكي از گرسنه هاي ساحل عاجم .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 20:51  توسط   | 

 

خواب بودم . بيدار كه شدم كسي نبود . رفته بودند . همه چيز سرجايش بود اما آن ها نبودند . رفته بودند . بدون هيچ چيز . فقط رفته بودند . شگفت زده نشدم . انتظارش را داشتم . نه ، بي اين كه انتظارش را داشته باشم ، شگفت زده نشدم . از اتاق صداي موزيك مي آمد . از آن چيزهاي يواش رمانتيكي كه گاهي مثل حالا خيلي دوست دارم . تا كمر از پنجره خم شدم روي كوچه . هيچ كس نبود . يعني موجود زنده اي نبود ، طبق تعريف فقط درخت ها بودند كه زنده بودند . و چه خوب كه درخت ها بودند .

اما آن ها توي سرم بودند . صدايشان توي سرم بود . حس مي كردم توي اتاق خواب هستند . توي آشپزخانه ، نمي دانم ، يك جايي پشت سرم . در بسته بود . از اتاق صداي همهمه مي آمد . فكر مي كردم ، سه ، چهار ، پنج نفري باشند . با هم حرف مي زدند . همزمان با هم حرف مي زدند و صدايشان توي هم مي پيچيد . اما خيال كرده بودم . شايد خيال كرده بودم . و كسي نبود . هيچ كس نبود . پنجره باز بود و باد لاي پرده مي پيچيد .

آب خوردم . حمام كردم . سيگار كشيدم . رفتم بيرون . توي كوچه ، خيابان . رفتم روي پل ، ايستادم ، تكيه دادم به نرده ، نشستم ، بي هدف ، آرام ، بي انگيزه ، بي همه چيز . خيابان خالي زير پل بود . زير پاي من بود ، و من تنها بودم . تنهايي تازه يافته ي دلچسب من ! اما صداي خيابان توي سرم بود . چشم كه مي بستم مي شنيدم اش . بوق ماشين ها ، نزديك شدن ماشين ها و دور شدنشان . صداي كشيده شدن لاستيك ، صداي ترمز ، ضبط ، شيشه ، دست انداز ... صدا پشت سرم بود . چشم كه باز مي كردم پشت سرم بود . مي شنيدم اش . حتي حس كردم چند نفر از پل بالا آمدند و از كنار من رد شدند ، پايين رفتند . صداي قدم هايشان را مي شنيدم . دو نفري كه با هم حرف مي زدند صدايشان را مي شنيدم . صدايشان گنگ بود . نمي فهميدم . نمي توانستم بفهمم . نمي توانستم بفهمم . وا‍‍ژه هايشان بي هدف بود ، توي هوا بود ، رها بود ، ول بود ، بي ربط ، صوت بي معني بود . نمي دانم .

بعد صداي خودم بود . شنيدم كه داشتم با كسي حرف مي زدم . تشخيص نمي دادم اما صداي خودم بود . مي خنديدم ، مي خنديديم . داشتيم راه مي رفتيم . برف بود . برف زير پايمان قرچ قرچ مي كرد و فرو مي رفت . ماه كامل بود . شب بود . ديشب بود .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 4:41  توسط   | 

 

آن ها مي آيند

با چراغ هايي در دست

هر كسي با چراغي در دست

و به زودي

همه جا روشن خواهد شد .

 

آي سرخي تو سينه ي من !

بيا و به تاريك ترين بخش من غروب كن

به دست هام ...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 13:54  توسط   | 

 

به آن دوست

مرگ به مثابه یک امید . امید به مثابه هستی . هستی به مثابه رنج . به چه می اندیشی ؟ او رها شده است . در انبوه احساسات فرو خورده رها شده است . در میل به افتادن ... میل به فرو رفتن ... نیست شدن ... هیچ شدن . از خودش می پرسد اگر بمیرم ... اگر خودم را بکشم چه می شود ؟ نیست می شوم . نیست می شوم ؟ نیست می شوم . شاید نیست بشوم . کاش نیست بشوم ! کاش ... درد دارم .

چه خوب که مرگ هست . مرگ آدم را پاک می کند . به آدم معنی می دهد . به آدم حضور می دهد . و آدم تمام می شود . بله آدم تمام می شود .

- "بله ... رسم روزگار چنین است."

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 1:26  توسط   | 

 

 

سیصد سال می گذرد . تمام سیصد سال خوابم . به زنده بودن نیاز ندارم . به هیچ چیز نیاز ندارم . اما بیدارم و چیزهایی که نوشتی مثل عطر چربی است که به تنم چسبیده . سخت است . تصور کن از جایی که هستی ، یا نه ، از هیچ جا که نیستی ، پرتت کرده باشند جایی که نمی شناسی در زمانی که نمی شناسی . شبیه از دست دادن حافظه است ، اما این نیست ، یعنی پیشینه ای نداری ، نداشته ای . اول نبوده ای ، بعد یکدفعه هستی ، با تمام آگاهی ات هستی ، و هول برت میدارد . خوابگردوار بین آن ها راه می روی ، از وسطشان می گذری ، در حالی که هیچ چیز نداری که تو را از آن ها نگه دارد . آن ها تو را می بینند چون یکدفعه از گوشت و خون و پوستی .

می خواستم زمان را گم کنم ، که هیچ جا نباشم ، که هیچ وقت نباشم ، که هیچ چیز نباشد ، من نباشم که چیزی باشد ، که آن ها و چشم ها و دست هاشان نباشند ، اما ناگهان هستم ، و با تمام بدنم هستم . بدنی که می شناسم و تحریکم می کند به بودن ، به آگاهی از بودن . می فهمی ؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 2:31  توسط   | 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 0:8  توسط  

 

بنگ

سامورایی مرد . توی اتاق مربع . کسی از من چیزی نمی پرسد . شاید چون با هم اختلاف ساعت داشتیم ، زیاد و البته اختلاف های دیگر هم که حالا چه اهمیتی دارد؟ من در طول و عرض جغرافیایی خودم درگیر اورلاندو شده بودم . و حالا سامورایی آنجا مرده ، وسط آن ها .

همه هستند . فروردین ، مرید ، دم ، دست ها ، تنهایی پر هیاهو ، ضجه ، زانا ، لائوتزو، و من . حتی جنایت خیابان مفتح هم هست . آنجا. با سیگار و نگاه پشت عینک . یعنی همیشه آنجا بوده . از اول ، وقتی سامورایی شمشیر را فرو می کرده توی سینه خودش . و قبل از آن . فروردین و ضجه و زانا هم بوده اند . من هم بوده ام . ناتالی ساروت هم بوده . مارسل پروست هم بوده .

تق

کسی از من چیزی نمی پرسد . ما توی اتاق گیر افتاده ایم . اتاق ما را بسته به سامورایی . همه ما را بسته به سامورایی . کسی چیزی نمی گوید . فروردین دوربینش را درآورده و شروع کرده به عکس گرفتن . گفتم :

- چی کار می کنی ؟ مگه نمی بینی مرده ؟

گفتم :

- سامورایی ها دوست ندارند ازشون عکس بگیری .

گفت :

- اون فقط یه ساموراییه . و حالا مرده .

گفتم :

- سامورایی ها دوست ندارند ازشون عکس بگیری .

.

.

. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 3:54  توسط   | 

 

به هر حال تمام می شود . هرچند که او – گلناز- تصوری از تمام شدن نداشته باشد و مثل ماهی فقط ما را ببیند که توی آکواریوم نگه مان می دارند بدجنس ها . به او از این پشت دست تکان می دهم و لبخند می زنم و لب می زنم برایش که بخواند از آن پشت که او هست و اکسیژن نامحدود . مثل موجودی اساطیری مژه می زند ، نیم انسان و نیم حیوان . جن کوچولویی با دو تا تیله سیاه توی کاسه چشم که بی معنی زل می زند به تو که سخت نفس می کشی این طرف که همه چیز محدود است و همه چیز را می شود معنی کرد .

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 2:5  توسط   | 

 

 

حالا صدا ندارم . قبلا داشتم . دست کم خیال می کنم داشتم . خاطره دوری هست که هر لحظه توی تاریکی فرو می رود از صدایی که شاید وقتی صدای من بوده . خاطره گنگی که بیشتر به خیالی می ماند . انگار همه عمرت آرزو کرده باشی که صدایی داشته باشی و حالا حتی میلی به صدایی نداشته باشی . در بی صدایی محض سر فرو کرده باشی و برای جهانی با این همه صدا و این همه صدا ، هیچ صدایی نداشته باشی . بی جوابش گذاشته باشی . در مقابلش به تماشا ایستاده باشی فقط .

حالا صدا ندارم . گاهی فکر می کنم شاید هرگز صدایی نداشته ام . شاید فقط خیال می کرده ام ؛ خواب می دیده ام ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 2:59  توسط   | 

 

هوای ابیانه !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 0:49  توسط   | 

 

 

چقدر عجیب است که زمین هنوز هست . که هنوز هست . که هست . من امروز باغ را از دست دادم . باغ را در فضای میان دو چهره موازی از دست دادم و حالا سخت احساس غربت می کنم . وقتی زمین این همه لاجرم تکه هایش را می بازد چطور می تواند باشد ، بماند ، و هنوز هم بماند ؟ تنگم . همیشه بهارها تنگ می شوم . همیشه بهارها چیز عمیقی هست که از دست می رود . و تو هیچ کاری نمی توانی بکنی ، جز این که به دیواری تکیه بدهی ، و مردن چیزها را تماشا کنی . لغزیدن و فرو افتادن چیزها را به عدم .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 2:29  توسط   | 

 

 

پیانیست

 

مثل آب بود. چیزها را توی خودش فرو می برد . همه چیز را محو می کرد . انگار هیچ چیز نیست ؛ یا هیچ چیز مهم نیست . هیچ وقت ندیده بودمش اما ، چه طور بگویم ؟ یک جور خاصی بود . فقط اسمش کافی بود که همه چیز بی اهمیت بشود . اصلا روی همه چیز سایه انداخته بود . همه جا بود . همه چیز بود .

من نمی شناختمش . و نمی خواستم هم که بشناسمش . خودش را بر من تحمیل می کرد . خودش را بر همه چیز و همه کس تحمیل می کرد . ناخواسته همه شکلش می شدند . همه را شکل خودش می کرد . می فهمی ؟ همه را . من مدام خودم را از جریانش بیرون می کشیدم . سخت بود . آدم را غرق می کرد . مدام خلاف جهتش شنا می کردی و هیچ کناره ای نبود . از همه طرف محاصره ات می کرد ، با وجودی که می دانستی حواسش به تو نیست ، که حواسش به هیچ چیز نیست .

فکر می کنم مرده بود . مریض شده بود ، یا چنین چیزی . نمی دانم . حس می کردم . یعنی حس می کردم باید مرده باشد . حتی بارها برای مردنش گریه کردم . برای شاید مردنش . برای ... نمی دانم ، وحشتناک بود که بدانی او نیست ، یا بدانی هست . بودن و نبودنش به یک اندازه مهیب بود .

حالا به او که فکر می کنم حس می کنم باید زمان بایستد . باید همه چیز بایستد .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 1:11  توسط   | 

  

 

تیر می کشد . دوباره فراموش کرده ام . تکرار می شود . گفتم : "کاش مرده بودی!" مرگ موهبتی است . گفتم : "کاش مرده باشی!" اشکم ریخته بود . گفتم :"ای کاش بمیری !"

تیر می کشد . دوره ام کردند . هر سه نفرشان . حس نداشتم . نداشتیم . راهم را کشیدم و آمدم .

- گوش کن !

حالا زخمم هم که بزند عمیق نیست . یعنی عمیق نیست . اصلا عمیق چیست ؟ چیزی که بود سطح چیزها بود و سخت بود بفهمی . معنی شان را بفهمی . یا بی معنی شان را . حتی کشمکشی نشد . گریختنی هم اگر بود آرام بود . حتی سطح هایمان هم تماسی نداشت . گفتم :

- این پوست نیست . زبر است ببین ! تنم را از تکه پارچه ها دوخته اند . روی بند انگشت هایم درزها را ببین ! نخ نما شده از بس کارش این بوده که سطح چیزها را بگیرد و پرت کند .

تیر می کشد . حس می کنم اگر شلیک کنم هرسه شان خواهند مرد . با چشم هایشان که توی کاسه سرها وول می خورد بند انگشت هایم را می پایند . شاید دنبال تکه نخی می گردند که در رفته باشد یا در انتظار نخی باشند که چند لحظه بعد شاید در کشمکشی در خواهد رفت . خنده ام گرفت . خنده ام جایی در اعماق چیزی است . در قعر چیزی . ارتعاشش به سطح ام نمی رسد . تیر می کشد . شلیک می کنم . شلیک کردم . شلیک خواهم کرد . فراموش کرده ام . دوباره . تکرار می شود .

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 4:33  توسط   | 

 

حالا گه گاه مسخره ام که می کنند آنقدر متاثر می شوم که حس می کنم اضافی ام ، باید نیست شوم ، باید حذف شوم ، که اینجا جای من نیست ، که من ، من کی ام ؟ خودم را تک تک از چیزها و آدم ها کنار می کشم ، پس می گیرم ، حذف می کنم . مدام خودم را کم رنگ و کوچک و نامحسوس می کنم . مدام .

هرگز درصدد کسب بازخورد از دیگران نبوده ام . اما گاهی ناخواسته آنقدر روی من اثر می گذارند که کار برایم سخت می شود . بیشر وقت ها دوست دارم شکل نداشته باشم . از وسطشان که رد می شوم دوست دارم صورت نداشته باشم ، صورتم را با دست بگیرم که مثلا من نیستم ، یا من من نیستم .

چیزی که همیشه دغدغه ام بوده امکان برقرای رابطه با دیگری است . هایدگر جذبم کرد چون فکر کردم شاید با این شکل نگاه بتوانم مرز خودم را با غیر خودم از بین ببرم . یک جور نوید پیامبر گونه که به رابطه دلگرمم می کرد. اما هر چه می گذرد بیشتر برایم واضح می شود که رابطه رابطه نیست . چیزی شبیه تونل های موازی ارنستو ساباتو ، یا بهتر پرده ای که شکل چیزها و آدم ها رویش افتاده باشد و تو فقط خیال کنی که آن ها هستند که واقعا هستند . به رضا هم گفتم . انگار همه چیز روی پرده است . چیزی شبیه پرده سینما که تو غرقش می شوی و یک دفعه وقتی دستت را می بری که لمسش کنی سطح زبر و سرد و خشنی است .

بعد با خودت فکر می کنی حالا که رابطه رابطه نیست توی خودم جمع می شوم و چه می دانم ؟ اما آن ها ، آن ها که روی پرده اند مدام تو را با انگشت به هم نشان می دهند و مسخره ات می کنند . حریم ات را آلوده می کنند ، حریم ات را لگد مال و له می کنند . آن ها ..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 14:11  توسط   | 

 

شکنجه از نوع ویتنامی اش

 

ویتنامی ها یک جور شکنجه خاص داشته اند . شکنجه به این ترتیب بوده که یک جور کلاه کاسکت سر زندانی می گذاشته اند که رویش سوراخی ایجاد شده بوده ، و از فاصله معین ، به طور منظم قطره قطره آب می چکیده روی سوراخ ؛ تیک ... تیک ... تیک .

زندانی اول چیزی احساس نمی کرده اما مدتی که می گذشت چون قطرات آب به صورت مداوم فقط روی یک نقطه از سرش فرود می آمدند احساس می کند هر قطره ای که روی سرش می چکد وزنی معادل یک وزنه چند تنی دارد ، و دردی که متحمل می شود انقدر شدید است که حس می کند قطرات آب دارند جمجمه اش را سوراخ می کنند .

فکر می کنم همین اتفاق دارد برای ما می افتد . فکر میکنم این دردهای کوچک مسخره می توانند یک روز ما را از پا دربیاورند و بغضم می گیرد . دردم می گیرد .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 1:46  توسط   | 

 

مرا از کجا آویختی که این چنین سال هاست آویخته ام ؟ جانم را بگیر و رهایم کن ! این زمین مرا تنگ می کند ، این زمان که در من ایست کرده سر این پیچ . جا به جا مغذم را خرده یادهایی خراش می دهند که از انهنایشان نتوانستم گذر کنم ، و زمان التیامم نمی دهد . حالا او که زمینم شده و زمانم شده ، نه می رود و نه می آید . گه گاه از زاویه من گذر می کند ، مماس با چیزی که منم . و زخمم می زند ، خواسته یا ناخواسته .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 0:30  توسط   | 

دیشب

خواب کشتن می دیدم

شما را به خدا

آقایان

خواب چپم را کسی صاف تعبیر کند

 

انگار قرن ها می گذرد

و کسی در من

چیزی را نجوا می کند

که من

یا کسی در من

هزاران سال پیش

جایی گریسته بوده است

و آناتی را

که زیسته بوده است

او

کسی در من

بیدار می کند

و تکرار می کند

که من

می شناسم و نمی شناسمش

 

حالا

گوشم سنگین شده از این همه طبل و عربده

من که تمام صداهای زمین را زیسته ام

که موسیقی آب را و

خش خش برگ ها را زیسته ام

گوشم سنگین شده از این همه نا-هنجار-ی

شما را به خدا

کسی تکه های مرا به من باز گرداند

طاقتم

طاغ شد از

این همه دلشوره

می ترسم

حالا

از بس که این دلهره مرا تنگ می کند

چیزی بردارم و

یا

او بردارد

 و زمین را

تکه

تکه

تکه کنیمش از ریشه

که چیز تازه

سر بدواند

یا ندواند

از بس که من

عوض-ی

شده ام این روزها

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 4:5  توسط   | 

 

برای من از من بگو

دیگر تحمل تپیدن واژه ها را ندارم

و صادقانه فکر می کنم

دنیا دور هیچ می گردد

حالا

دور خودم مچاله می شوم

و به هستی نه می گویم

زمین دورم سیاه می شود

و واژه ها

یکی یکی

می میرند

من سیاه چاله ای هستم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 23:20  توسط   | 

 

چیزی که عذابم می دهد این فکر ترس است که حالا رهایم نمی کند . ترسی که ریشه اش باید میل ناخودآگاه حیات باشد . خواست بقا . از این ترس به هم پناه می بریم و حضور دیگری مطمئنمان می کند . چه اطمینان مضحکی ! از تنهایی دم مرگ به کجا خواهیم گریخت ؟

حالا باختین از ترس کیهانی می گوید .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 4:7  توسط   | 

 

ما از هم می ترسیم. هرگز به روی خودت نیاور! من هرگز به رویت نخواهم آورد.می خواهم توی خلسه ی این وحشت رها شده باشم ؛ ضربه ی تک تک ثانیه ها را حس کنم ؛ در انتظار فاجعه ای ، با هم سیگاری بکشیم و با هم از همه دری حرف بزنیم جز از این ترس .

اصلا همه چیزمان توی این انتظار خلاصه شده . انتظار لحظه ای که نمی دانم اول تو خنجرت را خواهی کشید یا من . و اصلا چه فرقی می کند وقتی در نهایت جنازه هایمان هم از هم تشخیص داده نخواهند شد ؟

خدا چه سیاه شده این !

چگونه سفیدش کنم ؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 5:11  توسط   | 

 

خرچنگ ها

 

حالا حتی خرچنگ ها هم که حجوم بیاورند از جایم تکان نخواهم خورد . حتی با وجود خرچنگ ها هم هنوز فکرم کار می کند ، آرامم ، آنقدر که کسی بخواهد وحشیانه به من سیلی بزند که "هی ! تو چه ته؟ چرا انقدر آرومی ؟" و من مدام می خندم ، از ته دل می خندم ، و تمام این چیزها ته سرم قهقهه می زنند .

راستش قصه قصه ی خرچنگ هاست . گوش می کنی ؟ قصه قصه خرچنگ هاست

قبلا - یکی از این وقت هایی که زیادی شفاف می شوم – فکری مثل خوره به جانم افتاده بود که حالا وقتی دوباره یادم می افتد از بار تخریب کننده ی این روزها کم می کند . فکر می کردم یا هر چیزی که من فکر می کنم همان می شود یا من به آن چیزی فکر می کنم که قرار است بشود . یک جور بازی اختراع کرده بودم که هم به شدت از آن لدت می بردم و هم آشفته ام می کرد . به چیزهای کوچک فکر می کردم ، توی ذهنم چیزهای ساده می ساختم و همان می شد که من ساخته بودم . وقتی اتفاق می افتاد دچار دلشوره می شدم . داشتم از خودم چیزهای تازه ای می فهمیدم که به شدت تکانم می داد . احساس خالقی را داشتم که تازه با خلق خودش مواجه شده باشد . احساس مسئولیت می کردم . در قبال این زمین احساس وظیفه می کردم . یعنی حالا که تمام این چیزهایی که توی سر من است بیرون از من ، و توی جهان واقعی اتفاق می افتد ، پس من باید به فکرم مهار بزنم ، باید فکرم را تربیت کنم .

اما ناخواسته خرچنگ ها توی سرم متولد شدند و زاد و ولد کردند . خرچنگ های که حتی نمی دانم از کجا از کجا پیدایشان شد . یک دفعه ظهور کردند و به سرعت نور تکثیر شدند .

حالا خرچنگ ها همه جا را اشغال کرده اند . هر جا که چشم می گردانم می بیمشان ، هر جا که دست می برم لمسشان می کنم . همه جا ، همه جا خرچنگ ها هستند . خرچنگ ها با انبرک های سر بازوهاشان ، و حرکت سخت مضحکشان همه جا می غلتند و لای همه چیز گیر می کنند . گاهی پوست قهوه ای سختشان زیر پاهام ترک می خورد ، یا حتی مورچه ها را می بینم که تکه هایی از چنگک یک خرچنگ مرده را از پشت قفسه ای به زحمت بیرون می کشند و دسته جمعی تا ترک دیواری حمل می کنند . اما از تعدادشان کم نمی شود ، مدام زیاد می شوند . از همه جا بالا می روند . همه چیز را می پوشانند . دارند همه چیز را می پوشانند . حالا شک ندارم که روزی هیچ چیز روی زمین نخواهد ماند به جز خرچنگ .

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 2:36  توسط   | 

 

و ما ناخواسته

به چیزهای ساده ای مبتلا گشتیم

که به فکرمان که نه

به خوابمان هم نمی دیدیم

حالا به عقب برگرد

 به عقب برگرد

به عقب برگردیم

من

چهره های تو را یادم رفته

اصلا همه چیز یادم رفته

وحالا

می بینی که تو را ساده می فروشم

ببین چه تو را ساده می فروشم

به ساعت های موربی که مدام کش می آیند و کش می آیند

به تلقی سبک خودم از چند ساعت این کتاب فروشی

و به مرگ

بله

به مرگ  ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 1:54  توسط   | 

 

           

               پس

 

 لخته هایت را

                  پس

               می گیری از

                           من 

                            و

                          خودت را

                             ذره

                                  ذره

                                       ذره

                    خط می زنی

                                که خط می زنی

                                که خط

                                        بزنی

                                               از

                                                  من

                               که شیوه ی خاص هستنم

                                                                   ناخواسته  

                                        جسمت را و

                                                  جانت را

                                      می آزارد

                               که سخت می آزاردتم این

                                                               چیزی که تویی

 

 

         پس

                خدای خواسته – نخواسته ی

                                          ساخته - نساخته ی من

                          لاجرم لخته هایت را

                    پس

                    می گیری از

                                        این

                                     چیزی که منم

 

               که نباشیدن و باشیدنم

                              و هستن و نیستنم

                                       

                            تمام تو را بد می کند

                                   که حال تو را بد می کند

                                                               که تو را بد

 

                     دچار تاثر سنگینی می شوم از تو

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 15:26  توسط   | 

خود فروشی

 

این روزها آمار خودفروشی بالا رفته دال . حالا به جرئت می توانم بگویم همه آن هایی که می شناسمشان ، و حتی همه آن هایی که تو می شناختی خودشان را به ارزانترین قیمت می فروشند ؛ حتی خود من دال !

زخم های مزخرفی روی این زمین هست که هیچ ربطی به آدمیت ندارد ، و به هر جای آدم که بزند عمیق می شود ، چرکی می شود ، و آن قدر سریع رشد می کند که تا چشم باز می کنی می بینی همه جات را گرفته . دیدم خلاصی ندارم دال . دیدم همه جام را این چرک ، این مرض گرفته . دیدم خلاصی ندارم دال .

هرچه می گذرد در مردن راسخ تر می شوم . گفتم دلیل زندگی ام نوشتن این لعنتی است که خوره روحم شده و آزارم می دهد . دارم می بینم که همه چیز به مرگ منتهی می شود دال . حتی این چیز که پیش از نوشتنش خواهم مرد . همه چیز این زمین به مرگ منتهی می شود . هر راه تازه ای که کشف می کنی . راه تازه ای نیست . همه راه ها به مرگ ختم می شوند . دارم به وضوح این را می بینم دال .

گفتم این هفت تیر سه تا تیر دارد . نمی دانم چرا گفتم سه تا . مثل آیه ای که یک دفعه نازل شده باشد گفتم سه و تا خودم شک آوردم . به تنها امکانات بودنم شک آوردم . دیوانه وار به کشتن فکر می کردم و حالا خودم را مهار می زنم . می بینی که من هم خودم را مهار می زنم . خودم را به این چیزهای سبک تو دستی می فروشم دال . لابد اگر نکشم من نیستم . من نیستم دال .

دال حاشیه ام کو ؟ صندلی افسرده ام در حاشیه زمین ، حاشیه زندگی ، حاشیه آدم ها ؟ حالا دنده هایم را هر شب بینشان تقسیم می کنم ، و با دنده هایم جشن می گیرند . با تلق تلق دنده هایم وقتی به هم می کوبندشان . صدای ترک خوردن جمجمه ام را می شنوم .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 13:6  توسط  

 

بله بله بله

البته که نایلکس هم محبت می کنم آقا

حتی می توانم از روی محبت

کتابها را برایتان برعکس بگذارم توی کیسه

و کیف کنم از این بصیرت

که کتابها توی کیسه بالا خواهند آورد و

من

هر شب

تمام این کتاب فروشی را توی تخت خودم بالا می آورم

هر شب

و حالا

روی تختم

نزدیک هزار تا کتاب فروشی برعکس دارم

با تمام قفسه های برعکس و

تمام کتاب های برعکس و

آدم های برعکسش

...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 16:41  توسط   | 

 

مردن مثل یک واقعیت , مردن مثل یک واقعیت غیر قابل انکار , همیشه روبروم می ایستد , و به رخ می کشد خودش را و من بااااااااورش می کنم مدام .

اصلا مگر واقعیتی به اسم مردن هست ؟ که سر به سجده بگذاری جلوش , و تو را مثل یک واقعیت از خودش دور کند مدام که " هی ! دور ! دور ! دور ! " ... و چیزی که مدام ته سرت می خندد ( زهر خنده های طولانی , و مداوم )

سیگار را تا ته می کشی و شماره اش را تا ته می گیری , مثل یک واقعیت که تو را انکار نمی کند , و سبب های تو را انکار نمی کند , و  خنده های توی سرت را انکار نمی کند ُ و تکرار نمی کند , و تو را از هیچ چیز بیزار نمی کند . و تو را از پشت جلوه های بیمار خودت پس می زند که : چی شده ؟

- هیچی .

از آن طرف هیچی برمی گردد . من هم یک بار خودم از آن طرف هیچی برگشتم . یادم نبود انگار پسش زده بودم انگار , ناخودآگاه پسش زده بودم .

- آهان ... پس می شه از اون طرف هیچی هم برگشت .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 13:15  توسط   | 

توی اتاق که هستی یک دفعه شهرزادی و داری دستت را می بری که مجسمه های گلی بسازی و خاک و آب و اینها نداری, پس شهرزاد نیستی, خودتی و تنهایی و هنوز دال نیامده ولابد قرار است بیاید, مگر نه این که همیشه همین وقت ها پیداش می شود و ادای آدم های خسته را در می آورد ؟

اتاق را تاریک می کنی و می نشینی آن گوشه . حس می کنی که اتاق دارد کش و قوس می آید . آن مجسمه آن گوشه یک جوری هست که می بینی داری می ترسی . اتاق را تحت شعاع قرار می دهد و شهرزاد مجسمه را برمی دارد و از پنجره می کوبد توی حیاط . مجسمه تکه تکه می شود و نگاه می کنی و می بینی که اصلا مجسمه نبوده , گلدان بوده و خاکش ریخته روی زمین کف حیاط و حتی انگار برگ هاش را می بینی یا بوش را می شنوی که همه جا هست . چراغ آن پایین که روشن می شود سرت را می آوری تو و پنجره را می بندی و می شنوی که آن یارو دارد داد می زند و همان چیزها . می روی و می نشینی همان گوشه سر جات و شهرزاد فکر می کند که باید همه این چیزها را از اینجا بیاندازم بیرون "بیچاره اتاق !"

دال توی راه پله است . دارد پاهاش را می کشد . شهرزاد فکر می کند لابد دوباره کنار قبرستان گیرش انداخته اند . و فکر می کند "بیچاره دال !" ... بلند می شوی و تا دم در می روی . دستت را می کشی روی موهات . آینه سایه ات را نشان می دهد . فکر می کنی چراغ را روشن کنی . شهرزاد چراغ را روشن نمی کند . شهرزاد دوست دارد اتاق تاریک باشد , چون لابد دال دوست ندارد کتک خورده بیاید توی روشنی . شهرزاد گوشه ی اتاق می نشیند و دال کلید را توی قفل می چرخاند . "بیچاره دال ! لابد یک ساعت توی قبر خوابیده . فرض کن هر شب منتظرت باشند و گیرت بیاندازند و با چماق تا جایی که می خوری بزنندت و بعد بیاندازندت توی قبر و